![]() |
![]() |
|
| او را یـــــاد بــــاد |
|
دردهای من جامه نیستند تا ز تن درآورم جامه و چکامه نیستند تا به رشته ی سخن در آورم نعره نیستند تا ز نای جان برآورم دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنی است
دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نامهایشان جلد کهنه ی شناسنامه هایشان درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم لحظه های ساده ی سرودنم درد می کند
انحنای روح من شانه های خسته ی غرور من تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است کتف گریه های بی بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است
درد های پوستی کجــــــا؟؟ دردهای دوستی کجــــا؟؟
این سماجت عجیب پافشاری شگفت دردهاست دردهای آشنا دردهای بومی غریب دردهای خانگی دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم حرف حرف درد را در دلم نوشته است دست سرنوشت خون درد را با گلم سرشته است پس چگونه سرنوشت ناگریز خویش را رها کنم؟ درد رنگ و بوی غنچه ی دل است پس چگونه من رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا دست درد می زند ورق شعر تازه ی مرا درد گفته است درد هم شنفته است پس در این میانه من از چه حرف می زنم؟
درد،حرف نیست درد ، نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم ؟
حرفهای ما هنوز نا تمام تا نگاه میکنی وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی پیش از آنکه با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگریز میشود آی ، ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چقدر زود دیر میشود... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 15:7 توسط دختر آریایی |
|
|
دوست تنـــگ دستم ، اگرتنها می دانستی که نــــداری که این چنین تهی دستت ساخته ، همـــان چیزی است که راز دانش داد ورزیدن و شناخت زندگـــانی را برایت می گشاید، دیگر از بخت خویش نمی نالیدی. می گـــویم دانش دادورزی ، زیرا دارا چنان سرگرم انــــدوختن دارایی های خویش است که دیگر زمــــان جستن دانش را ندارد . و می گـــویم شناخت زندگـــانی ، زیرا توانــــگر در تلاش برای رسیدن به توانـــمندی و شکوه ،آزمنــــدتر از آن است که بتواند راه راست راستی را بپیماید . پس شـــاد باش دوست تهی دستم ، زیرا که تو زبان دادگری و نوشتـــار زندگــــی هستی . خوشنـــود باش ، زیرا که برای فرمانروایانت سرچشمه ارزش هـــا ، و برای رهبرانت ستون یکپــــارچگی هستی . اگر تو دوست اندوهگینم، می تـــوانستی ببینی تیره روزی ای که ترا در زندگـــی شکست داده است، همان نیرویی است که دلت را روشن ســـاخته و جانت را از گودال فرودستی به تخت بزرگــــی فرا می برد ، از بهره ات خشنــــود شده و بدان چون مرده ریگی می نگریستی که تو را آموزش داده و خردمنــــد می سازد . زیرا زندگی زنجـــیره ای است ساخته شده از زنجیر های گونــــاگون . اندوه زنجــــیری است میان فرو افتادگی امروز و امیــــد نوید داده شده فردا ؛ و سپیده ای جدا کننده رخوت و بیــــداری . یار درمانده من ، تهی دستی نجــــابت روح را به نمایش می گذارد ، حالا آنکه ، توانـــگری پستی های آن را می نماید . غــــم احساسات را روان کرده و شـــادی دلــهای زخم دیـــده را بهبود می بـــخشد . اگر تهی دستی و انــــدوه از میان می رفتند ، روح آدمی به تخته ای سفید می مانست که رویش جز خودخواهی و آز نقش دیگری نگـــــاشته نمی شد. به یــــاد داشته بــاش که سرشت ایــــزدی خویشتن راستین آدمـــی است که نه می تواند برای بدست آوردن زر فروخته شود و نه آن را می توان چون دارایــــی های امروزی دنیا روی هم انباشت. دارا سرشت ایــــزدی خویش را کنار نهاده و به زرش چسبیده است . و جوان امروزی سرشت ایزدی خود را به جا نهاده و پی شـــادکامی و کامـــجویی رفته است. اشک هـــایی که تو دوست دردمندم افشانده ای ، از خنـــده کسی که می کوشد پلیـــدی هایش را فراموش کند پــــــــــــــاک تر ، و از ریشـخند کسی که ترا دست می اندازد ، دلنشین تر است . این اشـــک ها دل را از زنگار پاک کرده و آدمی را می آموزند که خود را شریـــک درد دل شکستگــــــان بیند ،... دوست من ، تلاشی که در راه رسیـــدن به دارایــی راستین انجام داده ای ، در آینـــده ای که خواهد رسید به بار خواهد نشست ؛ چرا که بنا بر آیین سپــهر و جوانمــــردی ، هر چیزی به خاستگـــاهش باز خواهد گشت . و رنجـــــی که بر جــــان خریده ای ، به « خواست آسمــــان » جای خود را به شادمــــانی خواهد داد . و نسل هــــایی که خواهند آمد ، تنــــگ دستی و انــــدوه را . آموزه های بــــرابــــری و مهـــــــــر خواهند شمرد. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:55 توسط دختر آریایی |
|
|
زندگی ما را بالا برده و از جایی به جای دیگر می کشاند ؛ سرنوشت ما را از اینجا به آنجا می برد . و ما ، اسیر این دوگان ها ، آواهایی ترسناک می شنویم و تنها آن چیزهایی را می بینیم که بر راهمان چون راه بند سبز می گردند .زیبایی خود را در حالی که بر تخت شکوه نشسته ، بر ما هویدا می سازد ؛ اما ما ، به نام شهوت به او نزدیک شده ، تاج پاکی اش را می ربائیم ، و با بدکاری هامان او را دامن می آلائیم. مهر در جامه افتادگی ، از کنارمان می گذرد . اما ما ، هراسان از او گریخته ، خود را در تاریکی پنهان می سازیم . شاید هم پشت سرش راه افتیم تا به نامش بدی کنیم .حتی خرد مندترین ما هم زیر سنگی مهر خم می شود . اما راستی آن است که مهر به سبکی نسیم خوش است .آزادی ما را به سر سفره اش می کشاند تا در خوراک خوشمزه و شراب گوارایش شریک گردیم ؛ اما ما ، بر سر سفره اش که نشستیم ، آزمندانه می خوریم و هیکل بزرگ می کنیم .طبیعت با دستان گشوده اش سوی ما آمده و ما رابه کام بر گرفتن از زیبایی هایش فرا می خواند ، اما ما از خاموشی اش ترسیده سوی شهر های انبوه هجوم می آریم تا در انها ، چون گوسفندانی که از بیم گرگ خونخوار می گریزند ، تا درون یکدیگر بلولیم .راستی ، بر انگیخته از خنده بی آلایش یک کودک ، یا بوسه کسی که دوستش داریم ، سراغ مان می آید .اما ما درهای مهر را به رویش بسته و با او چون یک دشمن رفتار می کنیم .دل آدمی ناله یاری سر می دهد ؛ روح آدمی از ما التماس رهایی می کند ؛ اما ما به ناله هایش بهیی نمی دهیم ، زیرا که نه آنها را می شنویم و نه در می یابیم . او را هم که می شنود و در می یابد ، دیوانه نامیده و از وی می گریزیم .بدین سان ، شبها می گذرند و ما در نا هشیاری به سر می بریم ؛ و روزها ما را خوشامد گفته و در آغوش می کشند ؛ اما ما در ترس پیوسته از شب و روز به سر می بریم .به زمین می چسبیم ، در حالی که دروازه قلب پروردگار به روی مان گشوده است .و آن گاه نان زندگی را لگد مال می کنیم ، ان گاه که گرسنگی دل هامان را می جود .زندگـــــی چه با آدمی خوب است و آدمی چه از زندگـــــــی دووووور . |
|
+ نوشته شده در
ساعت 8:11 توسط دختر آریایی |
|
|
در رویاهایم ، جـــــهانی را می بینم، که خــــدایش منم.... خـــــدایی عاشق...
عاشقــــی که عاشق ـ خـــدایی دیگر شده است... همان خــــدایی که مرا آفرید، خــــدایی ست که من او را آفریدم... بندگــــی اش را می کنم و خود ، بهترین بنــــده من است...
از عشق سر شــــاریم مـــــا، از دوستی لبــــــریز... ریشه ی واژگانمــــان از محبت... فرهنگ ـ لغتهامــــان همه تفــــاهم... هــــر چه هست، خوب است، خیلی خوب... نه ، بلکه عــــالی...
دلــــم می گیرد ... صدایش می کنم... دلش می گیرد ... نامم را فریـــــاد می زند... وای ، چه خـــــدایان عاشقی...
در رویـــاهـــایم جهــــانی دیگر گونه می بینم... عـــــالمی که بهشت من است... خواستن با همه بی نیـــــازی...
آآآخ تو چه میدانــــی از لذت ـ همبستر شدن با خــــدا، بوسیدن ـ پیوسته و پیوسته و پیوسته ی لبان ـ بنـــــده مست شدن ومست شدن از شراب ـ ســـرخ ـ پاکــــی ـ وجــودش .. آه... تو ... تو چه می فهمی از شور ـ پنهـــان شدن در روحش ، و آرام در دل زمزمه کردن: « بنــــده ی عـــاشقم ، نازنینم " شوق دیدار خـــــدایت هست ؟"
بیاب مــــرا ، که هیجــــان ـ خیره شدن در آن دو چشم ـ سحــــر آمیز ، دارد مرا می کشد، خـــــدا...» و اشـــک ریختن...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 6:33 توسط دختر آریایی |
|
|
و هم اکنون در حالی به سر میبرم که بیشتر از هر زمانی به تو نیـــــاز دارم... نمی دانم آغازش به چه صورت است!!! فقط آنقدر می دانم که نیــــاز من شده ای..... من چگونه به وصف تو بپردازم؟!! چگونه درون خود را با عشق فریـــــاد بزنم ؟ می دانم..... خوب می دانم که در آن حــــد نیستم... در آن حد که از تو سخن بگویـــــم..... دستی دراز می کنـــــــــــم... از دو رویی و جفـــــای ساکنان خاک حیرت زده ام!!! و به این می اندیشم که سرمایه ماورائی من آیا مخاطب خویش را می یـــــابد!! و بگذار از تو بگویم.... بگذار بگویم که تــــو ساکن خاک نیستی .... قلمم ضعیف است ... مـــی دانم...که در برابر عظمت تو هیچـــــم... فقط بگذار بگویم... بگذار بگویم که هیچ موجــــودی نمی تواند مرا در یــــابد.... سخن گفتن با تو آرامشــــی به من می دهد .... آرامشــــی که هیچ بشری قــــادر به دادنش نیست.... فقط بگذار از تو بگویم.... من نمی توانم تنهــــایی کاری را انجام دهم .... من نیـــــاز به دستی از سوی تو دارم ..... یک کمــــک....یک عشــــق... یک نـــــور...... من تنهـــا با نــــور تو زندگی می کنم..... پس بگذار از تو بگویم.... بگذار آنقدر پــــــاک شوم که با تو یگـــــانه شوم... آری.... این است نیاز من... بخاطر عــــدالت توست که بی عـــــدالتی ها را تحمل می کنم.... پس باز هم بگذار از تو بگویم.... معبود من در این سیاهی شب ، این شب پر از ترفنــــــد.... از این هیــــاکل ترس آفرین.... این مترسکان سر خرمن که با بـــــادی چو بید می لرزند!!! بگذار با تو سفر کنم.... سفر به عـــزم رسیدن.... به عزم یکـــی شدن.... پس بگذار... بگذار از تو بگویم.... که تنها عشق تو ماندنی ست... تنها عشق تو پـــایدار و جــــاویدان است... بـــزدای هر چه ناپــــاکی را از من... و آنقدر همت عنـــایتم کن که رسم انســــان بودن را به این ساکنان بیــــاموزم.... بیـــاموزم که تنهــــا انسان بودن کافی ست .... تنهــــا انسان بودن.... بیـــاموزم که بزرگترین ثروت آرامــــش و ایمـــــان است.... در آزمون ها و رنج ها تو را در کنــــارم حس می کنم.. و .... و من چــــگونه این حس را بیان کنم؟؟ و حال هیچ چیز برایم معنـــــا ندارد.... هیچ رنجــــی مرا از پا در نخواهد آورد... و این از با تو گفتن ها..... تمام زنــــدگیم را دربر گرفته!.... پس باز هم بگــــذار از تـــــو بگــــویم.... بگویم که این ساکنان بدانند.... بدانند... که تو اینجـــــا هستی ، همیشه... آری.... تـــــــو اینجـــا هستــــی همیشــــه |
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:35 توسط دختر آریایی |
|
|
حرفهایی است برای گفتن که اگر گوشـــی نبود ؛ نمیگـــــوئیم و حرفهــــایی است برای نگفتن؛ حرفهایی است که هرگز سر به ابتــــذال گفتن فرود نمی آرند ؛ حرفهای شگفت ، زیبـــا و اهورائی همین هایند ، و سرمـــایه ماورائی هر کسـی به اندازه حـــرفهایی است که برای نگفتن دارد حرف های بیتاب و طاقت فرســـا ، که همچون زبانه های بیقـــرار آتشند، و کلماتش ، هر یک ، انفجـــاری را به بند کشیده اند ؛ کلماتی که پاره های بودن آدمـــی اند اینان همــــاره در جستجوی مخـــاطب خویشند ، اگر یـــافتند یافته می شوند و.... در صمیم وجـــدان او ، آرام می گیرند و اگر مخـــاطب خویش را نیافتند ، نیستند ، و اگر او را گـــم کردند ، روح را از درون به آتش می کشند و ، دمــــادم -حـــریق های دهشتناک عذاب بر میافروزند. هر کسی ، به اندازه ای که احســــاسش می کنند ، هست هر کسی را نه بدانگونه که هست احســـاس می کنند ، بدان گونه که احســــاسش میکنند ، هست ، انســـان یک لفظ است ، که بر زبان آشنـــا می گذرد ، و بودن خویش را زبان دوســـت ، می شنود هر کسی کلمــــه ای است ؛ که از عقیم ماندن می هراســــد ، و در خفتــــان جنین ، خون می خورد ،.....
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 8:42 توسط دختر آریایی |
|
|
خداونــــد منان را سپاس میگویم که به من عنایت فرمود تا در بیستمین سالروز تولدم زنده بمانم و این روز را متقارن ساخت با میــــلاد بهترین بانوی دو عالم....
مادر ، ای لطیف ترین گل بوستان هستی ، ای باغبان هستی من ، گاه روییدنم باران مهربانی بودی که به آرامی سیرابم کند گاه پروریدنم آغوشی گرم که بالنده ام سازد طبیبی بودی که درددم را می شناسد و درمانم می کنـــــد گاه اندرزم ، حکیمی آگاه که به نرمی زنهارم دهد گاه تعلیمم ، معلمی خستگی ناپذیر و سخت کوش که حرف به حرف دانایی را در گوشم زمزمه می کـــــند گاه تردیدم ، رهنمایی راه آشنا که را ه از بیراهه نشانم دهد. مــــــــــــادر تو شگفتی خلقــــتی تو لبریـــــــز از عظمتــــــی تو را سپاس می گویم و می ستایمت.
. . .
. نـور را پیمــــودیم ، دشت طلا را در نوشتیم ...افسانه را چیــــدیم ، و پلاسیده فکنـــدیم ...کنارش زار ، آفتابی ســـایه بار ، ما را نواخت ، درنگـــی کردیم ...بر لب پهنـــــاور رمز ، رویــــــاها را سر بریدیم ....ابری رسید ، و مـــــا دیده فرو بستیم .....ظلمت شکـــافت ، زهره را دیدیم ، و به ستیغ بر آمدیم ....آذرخشی فرود آمد ، و مــــا را در نیایش فرو دید ...لرزان ، گریستیم ، خنــدان ، گریستیم ....رگبــــاری فرو کوفت : از در همدلـــی بودیم ....سیاهی رفت ، سر به آبی آسمــان سودیم ، در خور آسمــان ها شدیم ....سایه را به دره رهـــا کردیم ، لبخند را به فراخنـــای تهی فشاندیم ....سکـــوت ما بهم پیوست ، و مـــا « مــــا » شدیم .....تنهــــایی ما تا دشت طلا دامن کشید ....آفتــــاب از چهره ما ترسید ...دریافتیم و خنـــده زدیم ..نهفتیم و سوخــــتیم ...هر چه بهم تر ، تنهاتـــــر ، از ستیغ جــــدا شدیم ؛ من به خــــاک آمدم ، و بنـــده شدم ...تو بالا رفتی ، و خــــــدا شدی .
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 8:44 توسط دختر آریایی |
|
|
به سراغ من اگر می آیید ،
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان رگ های هوا ، پر قاصد هایی است
که خبر می آرند ، از گل واشده دورترین بوته خاک
روی شن ها هم ، نفش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند
پشت هیچستان ، چتر خواهش باز است ؛
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود ،
زنگ باران به صدا می آید .
آدم اینجــــــــا تنهـــــاست
و در این تنهایی ، سایه نارونی تا ابدیت جاری است .
به سراغ من اگر می آیید ،
نرم و آهسته بیایید ، مبــــــادا که ترک بر دارد ؛ چینی نازک تنهـــــــایی من
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 8:58 توسط دختر آریایی |
|
|
و در آغاز هیچ نبود ، کلمه بود ، و آن کلمه خـــــــدا بود عظمت همواره در جستجوی چشــــمی است که او را ببیند ، و خوبی همواره در انتظار خــــردی است که او را بشناسد و زیبایی همواره تشنه دلــــــی که به او عشق ورزد و جـــــبروت نیازمند اراده ای که در برابرش ، به دلخواه ، رام گردد و غرور در آرزوی عصیــــــان مغروری که بشکندش و سیرابش کند و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر جبروت و مغرور ، اما کسی نداشت. خدا آفریدگار بود و چــــگونه میتوانست نیافریند ؟ و خدا مهربان بود و چــــگونه میتوانست مهر نورزد ؟ « بودن » ، «میخواهد » ! و از عدم نمیتوان خواست . و حیات « انتظار میکشد » ، و از عدم کسی نمیرسد. و داشتن نیازمند « طلب » است. و پنهانی بیتـــــاب « کشف » ، و تنهایی بیقرار « انــــس » ، و خدا از بودن بیشتــــر بود ، و از حیات زنده تـــــر و از غیب پنهان تــــر و از تنهایی تنها تـــر و خدا « غنــــای مطلق » بود و هر کسی به اندازه داشتن هایش میخواهد . و خدا گنجـــــی مجهول بود که در ویرانه بی انتهای غیب مخـــفی شده بود و خدا زنده جاویـــد بود، که در کویر بی پایان عدم « تنــــها نفس میکشید ». دوست داشت چشــــمی ببیندش ، دوست داشت دلــــی بشناسدش، و در خانه ای گرم از عشق ، روشن از آشنــــایی ، استوار از ایمـــان، و پاک از خلوص خــــانه گیرد . و خدا آفریدگار بود و دوست داشت بیافریند ؛ زمین را گسترد و دریاها را از اشک هایی که در تنــــهایی اش ریخته بود پر کرد و کوههای اندوهش را که در یگانگـــی درد مندش ، بر دلش توده گشته بود بر پشت زمین نهاد ؛ و جاده ها را که چشم به راهی های بی سو و بی سرانجــــامش بود بر سینه کوهها و صحراها کشید، و از کبریـــــان بلند و زلالش آسمان را بر افراشت و دریچـــه همواره فرو بسته اش را گشود ، و آههای آرزومنــــدش را که در آن از ازل به بند بسته بود ، در فضای بیکرانه جهان رها ساخت. و نیایش های خلوت آرامش ، سقف هستـــــی را رنگ کرد، و آرزوهای سبـــــزش را در دل دانه ها نهاد ، و رنگ نوازش های مهربانش را به ابـــــرها بخشید ، و عطر خوش یادهای معطرش را در دهان غنچه یـــــاس ریخت ، و بر پرده حـــریر طلوع ، سیمای زیبـــا و خیال انگیز امیــــد را نقش کرد. و با نخستین لبخندهفتمین سحـــــر ، « بامداد حرکت » را آغاز کرد..
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 9:39 توسط دختر آریایی |
|
|
گاهی اوقات اونقدر فریاد داری که سکوت جوابیست به همه سوالای ذهنت ! نپرس چــــرا ...خودت رو ملامت نکن .... دیگران رو نیز هم چنـــنین ... فقط سکوت کن .... و..... خاموش و آهسته عبور کن ... و دیگه پشت سر تو نگاه نکن.. خستگیهای دلت رو چونان کوله بار همراهت با خودت ببر و اونارو به هیچ کس نده... پیش هیچ کس آه نکش که ز آه جان سوز تو دل دیگری هم بســـــوزه ..... فقط برو ... آرام و خاموش.... ساکت و استوار.... خودت رو به دست تقدیر بسپر... و بدان که تاکنون گوی چوگان تقدیر آن بزرگ ازلی بودی..... پس باز هم سکوت کن و بر گذشته اشک مریــــز..... دست تقدیر تو رو به جایی میرسونه که قدر تو رو میدونن..... به آن بزرگ ازلی بهترین گمانها رو داشته باش.... خستگیهات رو پیش خودت نگه دار که چـــراغ راه تو همینه ... و باز هم بـــــــــــرو .... ساکت و استوار.....
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 14:54 توسط دختر آریایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من آموخته ام به راهی روم که خداوند برایم مقدر دانسته است و اغلب مقدرات با نشانه هایی همراه است که آدمی به درک آن نایل می آید
نوایی در قلبم مرا به آرامش فرا می خواند ، آرامشی که در ورای آن اطمینان دارم ، آنچه در راهش قرار گرفته ام خیر مطلق است. |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
|
RSS
|